غریبه ای در شهر

 

انگار در این دنیا غریبه شده.دوستانش درآن دنیا خیلی بیشتر از این دنیا

 

هستند دوستانی که انتظار او را می کشند؛در دنیایی که رنجی نیست و

 

او به سختی نفس نمی کشد.

 

آن دنیا را بهتر می شناسد تا این دنیا که همه چیز برایش غریبه است و

 

هرچه می گذرد غریبه تر می شود.

 

جوانی او در این سالها گم شده بود؛راه و رسمی از زندگی را بلد بود که

 

راه زندگی در شهر نبود.این را خوب می دانست.بعد ازپایان جنگ مدت ها

 

در خط مقدم ماند. برای شهر نشین ها ظاهرا جنگ تمام شده بود؛ولی

 

هنوز درگیری پراکنده ادامه داشت.

 

منتظر بود شاید یک اتفاقی بیوفتد؛یعنی بین این همه گلوله و خمپاره

 

نباید یکی نصیب او می شد؟

 

دلیلی برای بودن نداشت؛ قدیمی شده بود.یارانش؛نگاهش؛ مال این

 

زمانه نبود؛هرچه فکر میکرد کمتر می فهمید؛آخر آنها که 300 سال

 

نخوابیده بودند؛ پس چرا آن قدر با همه غریبه بود.هرجایی که قدم می

 

گذاشت حتی بدون آن که حرف بزند سکوتش بقیه را آزار می داد. دیگران

 

از اطرافش پراکنده می شدند و او فقط نگاه می کرد.نگاهی که آن روزها

 

خیلی متلاطم بود؛هنوز بوی خون و باروت می داد.این نگاه برای شهر

 

اضافی بود.

 

یک سال نشده بود که تصمیم خودش را گرفت. خیلی از دوستانش در

 

منطقه جا مانده بودند. برگشت به جایی که اصلش از آنجا بود.

 

جماعتی که از مرگ طلب زندگی می کردند.شهر در خواب خوشی فرو

 

رفته بود و آن ها به دنبال عاشقان بی قرار بودند.

 

7 سال دیگر شروع شد؛7سال در رمل و مین و خاکریز و گودال قتلگاه؛

 

قیامت را پیش از وقوع می دیدند. برای مردم آن چیزی که آنها پیدا می

 

کردند یک مشت استخوان بیشتر نبود ولی آنها می دانستند که این

 

استخوان ها تا زمانی که خودشان نخواهند کسی نمی تواند پیدایشان

 

کند.

 

زمانه همه چیز را به سرعت تغییر می داد غیر از آن ها.برای دیگران

 

عجیب بودند ولی آنها همان طور بودند مثل قبل؛بقیه عوض شده بودند.

 

هر چند وقت یکبار که به شهر برمی گشتند بیشتر تعجب می کردند؛

 

انگار برای همه تغییرات عادی بود؛پس آنها غیر عادی بودند.یوسف شده

 

بودند که رویایشان را نباید برای کسی بازگو می کردند.رازدار شدند و

 

سکوت عادتشان شد و آرامش به نگاهشان آمد.

 

دیدند که استخوان ها چه طور از خاک بیرون می آیند؛ استخوان هایی که

 

شوق ستایش داشتند؛ دیگر قیامت را هم دیده بودند.چیزی برای دیدن

 

نمانده بود؛آرام گرفتند.

 

 

 

 

 

منبع:برگرفته از مجموعه داستان هفت سال و نه ماه و هجده روز(مهدی سهرابی)

/ 1 نظر / 14 بازدید
خسروی

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم اللهم الرزقنی توفیق شهادت فی سبیلک... آآآآآآآمییییییییییییین (بلند بگو) :)